
زمانی کزروس به کورش بزرگ گفت چرا از غنیمت های جنگی چیزی را برای خود بر نمی داری و همه را به سربازانت می بخشی. کورش گفت اگر غنیمت های جنگی را نمی بخشیدیم الان دارایی من چقدر بود؟ گزروس عددی را با معیار آن زمان گفت. کورش یکی از سربازانش را صدا زد و گفت برو به مردم بگو کورش برای امری به مقداری پول و طلا نیاز دارد. سرباز در بین مردم جار زد و سخن کورش را به گوششان رسانید.مردم هرچه در
داستان
داستان کوتاه -ثروت کوروش
داستان کوتاه -صداقت

روزی پادشاهی سالخورده که دو پسرش را در جنگ با دشمن از دست داده بود، تصمیم گرفت برای خود جانشینی انتخاب کند.
پادشاه تمام جوانان شهر را جمع کرد و به هر کدام دانه ی گیاهی داد و از آنها خواست، دانه را در یک گلدان بکارند و گیاه رشد کرده را در روز معینی نزد او بیاورند.
داستان کوتاه -داستان خوشبختی

در روزگار قدیم، پادشاهی زندگی می کرد که در سرزمین خود همه چیز داشت: جاه و مقام، مال و ثروت، تاج و تخت و همسر و فرزندان. تنها چیزی که نداشت خوشبختی بود و با این که پادشاه کشور بزرگی بود به هیچ وجه احساس خوشبختی نمی کرد.
پادشاه یکی از روزها تصمیم گرفت مأموران خود را به گوشه و کنار پایتخت بفرستد تا آدم خوشبختی را بیابند و با پرداخت پول، پیراهنش را برای پادشاه بیاورند تا پادشاه آن را بپوشد و احساس خوشبختی کند.
داستان کوتاه -دوست مرد بهتر است یا دوست زن !(طنز)

آقا و خانومی که چند وقتی بود باهم ازدواج کرده بودن پس از مدتی اتفاقات جالبی واسشون رخ می ده یه شب خانوم نمی ره خونه
فردا صبح در بازگشت به خونه آقا از خانومش سوال می کنه که دیشب کجا بودی ؟
داستان کوتاه -تصادف زن و مرد !!(طنز)

دو ماشین با هم تصادف بدی می کنند، بطوریکه هردو ماشین بشدت آسیب میبینند ولی راننده ها بطرز معجزه آسایی جان سالم بدر می برند.
وقتی که هر دو از ماشین هایشان که حالا تبدیل به آهن فراضه شده بیرون می آیند ، خانم راننده میگوید: چه جالب شما مرد هستید، ببینید چه بروز ماشین هایمان آمده ! همه چیز داغان شده ولی ما کاملا" سالم هستیم .
داستان کوتاه - عجایب هفتگانه جهان

معلمی از دانش آموزان خواست تا عجایب هفتگانه جهان را فهرست وار بنویسند. دانش آموزان شروع به نوشتن کردند. معلم نوشته های آنها را جمع آوری کرد. با آن که همه جواب ها یکی نبودند اما بیشتر دانش آموزان به موارد زیر اشاره کرده بودند:
داستان کوتاه -تنفر از مادرشوهر
دختری ازدواج کرد و به خانه شوهر رفت ولی هرگز نمی توانست با مادرشوهرش کنار بیاید و هر روز با هم جرو بحث می کردند.
عاقبت یک روز دختر نزد داروسازی که دوست صمیمی پدرش بود رفت و از او تقاضا کرد تا ســــمی به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد!
داستان کوتاه -زنجیر عشق
يک روز بعد از ظهر وقتي اسميت داشت از کار برميگشت خانه، سر راه زن مسني را ديد که ماشينش خراب شده و ترسان توي برف ايستاده بود .اون زن براي او دست تکان داد تا متوقف شود.
اسميت پياده شد و خودشو معرفي کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم.
داستان کوتاه -بهترین راه ابراز عشق
یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.
داستان کوتاه -کار تیمی
باران به شدت می بارید و مرد اتومبیل خود را در جاده به پیش می راند، ناگهان تعادل اتومبیل به هم خورد و از نرده های کنار جاده به سمت خارج منحرف شد.
از شانس خوبش، ماشین صدمه ای ندید اما لاستیک های آن داخل گل و لای گیر کرد و راننده هر چه سعی نمود نتوانست اتومبیل را از گل بیرون بکشد.
داستان دنباله دار- جایی که قلب آنجاست
اتاق آیدا و صهبا اتاق بزرگی بود که پنجره اش رو به باغ باز می شد تخت صهبا لب پنجره و تخت آیدا سوی دیگر اتاق بود به پیشنهاد صهبا به کمک هم تخت آیدا را تا کنار تخت صهبا جلو کشیدیم و هر دو ر ا با هم چشباندیم بعد آیدا تاپ و شلوارک نخی تمیزی برایم آورد و گفت: بگیر رز اینا رو تازه خریدم هنوز نپوشیدمشون. خجالت زده دستش را عقب زدم و گفتم: اینا مال توست آیدا. من همین طور راحتم. صهبا که مقابل میز آرایش نشسته بود و در موهایش برس می کشید گفت، بگیرشون رز. آدم تو شلوار جین راحت نیست.
داستان دنباله دار- جایی که قلب آنجاست
موهای جلوی سرش نم دار و سنگین شده بود و چشم هایش در پشت آن تارهای مشکی رنگ می درخشید چقدر زیبا شده بود نگاه شوخ خیره اش مثل نگاه نافذ و براق سهراب آدم را دستپاچه می کرد لبخندی به رویش زدم و در سکوت به او پیوستم تازه به مسیر منتهی به خانه پدر بزرگ پیچیده بودیم که آسمان با صدای ترسناکی غرید و هردویمان را از جا پراند سامان کاپشن اش رابالای سرمان جلوتر کشید و گفت: تو رو نمی دونم ساقی جون. اما من که دست به آب لازم شدم. بدو بدو که اوضام خرابه.
داستان دنباله دار- جایی که قلب آنجاست
با اینکه سامان حرف پدربزرگ را شنید ولی حرفی نزد فقط بازوی من را محکم تر فشرد و بعد از پله ها بالا رفتیم بالای پله که رسیدیم حالم کمی بهتر شده بود تا به اتاقم برسیم دیگر از آن درد وحشتناک خبری نبود سامان با احتیاط من را لب تخت نشاند و گفت: یه کم دراز بکش ... توران خانم لطفاً یه پتوی دیگه بیار.
توران بلافاصله از اتاق بیرون رفت و سامان پتو را کنار زد تا من روی تخت دراز بکشم نگاهش کردم و گفتم، من حالم خوبه سامان.
داستان دنباله دار- جایی که قلب آنجاست
بعد از ظهر آن روز بالاخره باران بند آمد و خورشید کم کم خودش را نشان داد وقتی ـیدا از دانشکده برگشت به اتفاق بقیه خانم های خانه برای خرید به بازار رفتیم و شب عاقبت بعد از ساعت ها پیاده روی نفس گیر با بسته های خرید و کمرهای دردناک به خانه برگشتیم بسته های خریدم را که به اصرار زن دایی ها، آیدا و صهبا خریده بودم به اتاقم بردم و بعد به طبقه پایین برگشتم مردها هم به خانه برگشته بودند و آشپزخانه از تراکم مواد
داستان دنباله دار- جایی که قلب آنجاست
دست صهبا را گرفتم و به همراه سامان هرسه نفری پیش آتنا رفتیم سامان با دیدنش بلافاصله گفت، هیش. آتنا تویی. سلام.
صهبا در حالی که به سامان چشم غره می رفت رو به آتنا کرد و گفت. اینم دختر عمه ما رز ... رز این آتناست. دختر خاله ی من.
داستان دنباله دار-بوسه تقدیر
می دانستم دیگر فرصتی بهتر از این پیدا نمی کنم. نمی خواستم کار از کار بگذارد. امروز عمو حتماً می خواست با من صحبت کند و من باید قبل از آن راه هر گونه شرط و معامله را بر روی خودم می بستم. شاید فکرم درست نبود اما این تنها فکری بود که به خاطرم رسیده بود تنها فکر! راه دومی پیش رویم نمانده بود جز اینکه واقعیت را به شهاب بگویم اما نمی توانستم این کار را بکنم. نه مسئله غرور در بین بود و نه هیچ مسئله دیگری اما نمی توانستم خودم را از موقعیتی که داشتم نجات دهم.
داستان دنباله دار-بوسه تقدیر
عمو به سنگینی سایه ای از وحشت مرا ترک کرد و مرا در برزخی از درد و عذاب رها کرد. دردی که احساس می کردم سنگینی آن تا آخر عمر با من باقی ماند.
تا ساعتی همانجا نشسته بودم و به جای خالی عمو نگاه می کردم. شاید در خیالم این دیدار شوم را اتفاق نیفتاده ای می پنداشتم. ای کاش چنین بود.
زندگی برایم جهنمی شده بود که بدتر از آن را سراغ نداشتم. بارها خواستم دست به خودکشی بزنم و خود را از شر بدی این دنیا خلاص کنم اما احساس عاطفه ای که نسبت به پدر و مادر احساس می کردم مانع از این کار شد. مرگ من جز
داستان دنباله دار-بوسه تقدیر
به طرف پنجره اتاقم رفتم. خورشید آخرین فروغش را از زمین برمی گرفت شاید او نیز با اکراه به این زمین پر از مکر و حیله نور میتاباند. نگاهی به شعاع سرخ خورشید که خطی از خون به لبه دیوار کشیده بود انداختم و آرزو کردم که این آخرین دیدار خورشید که خطی از خون به لبه دیوار کشیده بود انداختم و آرزو کردم که این آخرین دیدار خورشید از زمین باشد و زمین نیز مانند قلب سرد من یخ ببندد. حال که قلب انسان ها کوهی از یخ بود چه اشکال داشت که جسشمان همانند قلب یخی شان منجمد شود و به گورستان فراموشی سپرده شود.
داستان دنباله دار-بوسه تقدیر
گریه پردیس دلم را به درد آورد و همین احساس قفل دهانم را باز کرد. دست پردیس را گرفتم و گفتم: «پردیس بهت راستش رو می گم اما تو رو به خدا باز هم مثل همیشه باش. نمی خوام کسی از این موضوع با خبر بشه قسم بخور.» پردیس چشمان اشک آلودش را به من دوخت و گفت: «بهت قول می دم. به جون مامان و بابا. به مرگ سروش قسم می خورم که چیزی به کسی نمی گم.»
سرم را خم کردم و گفتم «آره بهت دروغ گفتم. هنوز شهاب رو دوست دارم و اونو می پرستم.»
داستان دنباله دار-بوسه تقدیر
به چشم به هم زدنی تمام کارهایم برای اقامت در سوئد ردیف شده بود و زمانی که پیروز به منزلمان زنگ زد و گفت که بی صبرانه روزهای باقی مانده تا ورودم را می شمارد احساس عجیبی به من دست داد. عاقبت روزی رسید که با یک چمدان که وسایل شخصی ام را داخل آن گذاشته بودم از در اتاقم خارج شدم تا برای همیشه آنجا را ترک کنم. به محض خروجم از اتاق بوی خوش اسپند به مشامم خورد و من این بو را با کشیدن نفس عمیقی فرو دادم.
JPAGE_CURRENT_OF_TOTAL
داستان











